گفته های کودکی يتيم که مادرش نيز مريض است به برفی که می بارد


مبار اِی برف ؛ کفشم پاره می باشد ؛ ترحُّم کن

خودت را جای من بگذار و حالم را تجسُّم کن

نمی گویم تأخُّر کن نمی گویم تقدُّم کن

تو کمتر گوش بر حرفِ دل اهل تنعّم کن

خدا را ؛ اشک چشمان مرا کمتر چو قُلزُم کن

مبار ای برف ؛ بیمارَست مادر خفته در بستر

مبار ؛ از سوزِ سَرمایت گل عمرش شود پَرپَر

مباري ؛ در بخاری هیمه گشته جمله خاکستر

نباشد در میان کلبۀ ما هیزمی دیگر

چه سازم گر بگوید مادرم ، رو فکر هیزُم کن

مبار ای برف چون من کودکان زار بسیارست

مبار از سوز سرمايت بسی اطفال بیمارست

یتیمان ؛ بی پناهان ؛ مستمندان حالشان زارست

تهی سفره ز نان؛من روزه و نزدیک افطارست

کمی هم گوش بر حرف دلِ بیچاره مردُم کن

ز برف پارسالم سوخت انگشتم به پا بنگر

لباس پاره ام را بین ؛ تو کفش پاره را بنگر

یتیم و بی کسم ؛ بی خویشم و بی اقربا بنگر

به حال زار من یک لحظه از بهر خدا بنگر

تو ای برف سفید آن دم زبان بگشا تکلّم کن

بگو از قول من ؛ بر مردمان مست ثروتمند

کجا شد حسّ انساندوستی؛احساس سیری چند؟

عدالت بر اسارت رفته ؛ گشته گوئيا در بند

شود آیا زند بر ما زمانه لحظه ای لبخند ؟

بگوید بر من مسکین تو هم یک آن تبسّم کن

از آن ها بس شماتتها شنیده ؛ طعنه ها دیدم

به عمر کوتهِ خود رنج دیدم من بلا دیدم

بپُرسم ازکُدامین کس؛چنین وضعی چرا دیدم؟

صفا از کس ندیدم ،هر چه دیدم من جفا دیدم

ز خیلی ها شنیدستم؛برو؛ گور خودت گم کن

تهران ؛ 1/12/1384 ؛ یک روز برفی< جعفری >