خبرگي در بازار سهام همچون «لوبياي سحرآميز» نيست!
روانشناسي بازار سهام
خبرگي در بازار سهام همچون «لوبياي سحرآميز» نيست!
گروه بورس- «وقت بيشتر، كار بيشتر، پول بيشتر» تقريبا يك زنجيره علت و معلول پذيرفته شده در فضاي كسب و كار به شمار ميرود، اما افرادي هستند كه با وقت و كار كمتر، سود به مراتب بيشتري را به دست ميآورند.
يك ضربالمثل معروف در اين زمينه ميگويد: «آنكه ميخواهد از نردبان بالا برود، بايد از پايينترين پله شروع كند.» در همين زمينه، در مورد سرمايهگذاران خبره گفته ميشود كه سود آنها با افزايش تجربه افزايش مييابد تا در نهايت به جايي ميرسد كه با صرف وقت كمتر، درآمد بيشتري كسب ميكنند. اين در حالي است كه سرمايهگذار بازنده نميداند كه پرداخت هزينهها يك ضرورت است و به ندرت از تجربيات خود درس ميگيرد و بر تكرار اشتباهات اصرار ميورزد تا آنجا كه همهچيز خود را در بازار از دست ميدهد.
در كتاب 23 اصل موفقيت وارن بافت در اين خصوص آمده است: اسامي وارن بافت و جورجي شوارتز در اذهان مردم با سوابق برجسته سرمايهگذاريهاي آنان (4/24 درصد سود سالانه براي بافت و 2/28 درصد سود سالانه براي شوارتز) پيوند خورده است. برخي فكر ميكنند آنها با نبوغي ذاتي در سرمايهگذاري، ناگهان در اين عرصه ظاهر شدند؛ در حالي كه اين طور نيست. هنگاميكه بافت در سال 1956 شركت تضامني بافت را تاسيس نمود، از تجربه بيست ساله در پسانداز، سرمايهگذاري و كسب دانش در مورد تجارت و پول، بهره ميجست.شوارتز نيز مانند بافت هنگامي كه صندوق سرمايهگذاري دابل ايگل را بنيان نهاد، هفده سال در يادگيري حرفه خود وقت صرف كرده بود. اين دوره كارآموزي بلندمدتي بود كه باعث شد آنها از اولين روزهاي ورود خود به حوزه مديريت سرمايه، سودهاي درخشاني را كسب نمايند.بافت اولين سهام خود را در يازده سالگي خريداري كرد و پنج ساله بود كه اولين كسب و كار خود يعني فروش آدامس به رهگذران در دكهاي جلوي خانهشان را آغاز كرد. سپس دكه ديگري، در جلو خانه يكي از دوستان براي فروش ليموناد بر پا كرد، زيرا متوجه شد كه در آنجا رفت و آمد زيادتري وجود دارد و احتمالا مشتريان بيشتري به دست خواهد آورد. در شش سالگي بستههاي ششتايي نوشابه را از مغازه عمده فروشي به قيمت 25 سنت ميخريد و هر بطري را به قيمت 30 سنت در درب منازل ميفروخت.بسياري از كودكان مسوول تحويل روزنامه درب منازل بودند و يا به كارهاي پاره وقت ديگر ميپرداختند تا از اين راه، پول توجيبي خود را افزايش دهند. اما بافت در اين زمينه هم مثل بقيه نبود.در سن 14سالگي بافت چندين مسير تحويل روزنامه را به عنوان كسب و كار خود، تقبل كرده بود. او از دسترسي خويش به مشتريان استفاده ميكرد تا براي افزايش درآمد خود، اشتراك مجلات را نيز به آنها بفروشد. او با اين كار 175 دلار در ماه درآمد كسب ميكرد، كه درآمدي باور نكردني براي يك نوجوان در اواسط دهه 1940 بود و او براي حفظ اين پول برنامهريزي كرده بود، نه براي خرج كردن آن.از ديگر فعاليتهاي تجاري او، جمعآوري توپهاي گلف گم شده و فروش آنها بود، نه به تعداد كم بلكه بيش از صدها توپ گلف در يك زمان. اين تجربه او در راهاندازي و اداره كسب و كار، گرچه در مقايسه با كوچكترين دستاوردهاي بركشايرهاثوي بسيار ناچيز بود، اما درك درستي از فعاليتهاي تجاري براي بافت ايجاد كرد، كه به سادگي نميتوان آن را با خواندن يك كتاب و يا انتخاب يك واحد درسي كسب كرد. در واقع، هنگامي كه بافت 19 سال بيشتر نداشت، در دانشگاه بارها و بارها اعلام كرد كه بيش از اساتيد ميداند. به گفته يكي از همكلاسيهاي او، «وارن به اين نتيجه رسيد كه چيزي وجود ندارد كه استاد درس بتواند به او بياموزد و در اين مورد كاملا حق با او بود.»همچنين بافت علاقه خاصي به بازار بورس داشت و وقت زيادي در مركز خريد و فروش سهام پدرش ميگذراند و گاهي اوقات قيمتها را روي تخته سياه مينوشت. وي شروع به جدولبندي قيمتها كرد چرا كه مجذوب كشف الگوي آنها شده بود. اولين خريد وي، خريد سهام شركت «خدمات شهري» بود. او سه سهم به قيمت 38 دلار خريد كه خيلي زود به 27 دلار كاهش يافت. بافت صبر كرد تا به تدريج با 5 دلار سود، آنها را فروخت كه پس از آن، ارزش سهام تا 200 دلار نيز بالا رفت.در حالي كه ساير هم سن و سالهاي او صفحات ورزشي روزنامهها را ميخواندند يا توپ بازي ميكردند، بافت جوان در تابلوهاي بورس غرق شده بود و پس از مدرسه، روزنامه والاستريت را ميخواند. معلمان دبيرستان، حتي از او مشاوره سرمايهگذاري ميگرفتند.اما با وجود اينكه زمان زيادي را صرف مطالعه بازار بورس ميكرد، اما در تمام امور چندان موفق نبود. او همه چيز را امتحان ميكرد، اما وي بعدها در اين مورد گفت: «من تمام جداول را جمع آوري ميكردم و تمام مسائل تكنيكال را ميخواندم و به تمام راهنماييها گوش ميدادم.» ولي هيچ چيز عالي پيش نميرفت. او نه چهارچوب مشخصي داشت و نه سيستم مشخصي، تا اينكه با بنجامين گراهام آشنا شد.هنگامي كه در سال 1950 وارد دانشگاه كلمبيا شد تا در كلاس تحليل اوراق بهادار بنجامين گراهام شركت كند، تنها بيست سال داشت، اما سرمايهگذاري كاركشته و باتجربه شده بود. تا اين زمان او بسياري از اشتباهات را مرتكب شده بود و بسياري از تجربيات آموزنده را پشت سر گذاشته بود كه اغلب سرمايهگذاران بين سي تا چهل سالگي شروع به كسب آنها ميكنند. به عنوان مثال: او هر كتاب مرتبط با سرمايهگذاري و تجارت كه امكان دسترسي به آن را داشت، خوانده بود، در كل بيش از 100 كتاب.او رويكردهاي مختلف سرمايهگذاري را امتحان و تجربه كرده بود، از جمله خواندن نمودارها و گوش دادن به نكتههاي داغ روز.تجربه زيادي در انجام معامله داشت كه براي يك جوان بيست ساله عجيب بود و در معامله ذكاوت خود را نشان داده بود.
مشاور بافت
ظرف شش سال بعد، بافت هر چه ميتوانست از گراهام فراگرفت. ابتدا به عنوان دانشجو، تنها نمره A+ تمام زمان تدريس گراهام را از او دريافت كرد، سپس در شركت گراهام و نيومن كه شركت مديريت سرمايه گراهام بود از سال 1954 تا 1956 كار كرد. اما بافت نشانههايي از برتري خود نسبت به استادش نشان ميداد.بافت در همه چيز سريعتر بود. گراهام ميتوانست با نگاهي كوتاه به يك صفحه با ستونهايي از اعداد و ارقام به سرعت خطايي را شناسايي و باعث شگفتي شود. اما بافت در اين مورد سريعتر از او بود. هوارد نيومن، پسر شريك گراهام كه در آنجا كار ميكرد، گفت: «وارن باهوش و فروتن بود. تواناييهاي او فراتر از گراهام بود.» بافت بلافاصله آنچه را آموخته بود به كار بست.هنگامي كه در سال 1950 وارد دانشگاه شد، در حدود 9800 دلار از فعاليتهاي تجاري دوران نوجوانياش اندوخته بود. و هنگاميكه در سال 1956 نيويورك را به مقصد اوماهاترك كرد تا شركت مديريت سرمايه خودش را بنيان نهد؛ اين مقدار را به 140 هزار دلار افزايش داده بود، چيزي نزديك به يك ميليون دلار امروز كه چنين حجمي از سرمايه، سود مركب سالانهاي بيش از 50 درصد داشت.او به فلسفه سرمايهگذاريش دست يافته بود و سيستم سرمايهگذاري خود را طرحريزي كرده و با موفقيت آزموده بود، او اكنون آماده بود.
فيلسوف شكست خورده
هنگامي كه در بهار سال 1953 جورجي شوارتز از مدرسه اقتصاد لندن فارغالتحصيل شد، اميدوار بود كه شغلي دانشگاهي بيابد، اما نمرات وي براي چنين شغلي مناسب نبود. از اين رو پس از فارغالتحصيلي دست به كارهاي متفرقه زد تا آنكه براي پرداخت اجاره خانه، به اين فكر افتاد كه بورس را امتحان كند! شوارتز نامهاي شخصي به مديران عامل هر يك از بانكهاي تجاري در شهر لندن نوشت. يكي از معدود مصاحبههاي وي با مدير عامل يكي از بانكهاي كوچك بود كه به او وقت ملاقاتي داد تا تنها به او بگويد كه تلاش وي براي يافتن كار در شهر لندن بيهوده است. وي به شوارتز گفت: «ما اينجا كاري را انجام ميدهيم كه به آن خويشاوند گماري نوابغ ميگويند. اين يعني هر مدير عاملي تعدادي برادر يا خواهرزاده دارد كه يكي از آنها نخبه است و جانشين آينده مديرعامل خواهد بود. اگر شما از همان كالجي ميآيي كه او آمده است، شايد شانسي داشته باشيد كه شغلي در آن موسسه بيابيد. اما شما حتي كشورتان با اما يكي نيست!»
به تدريج و به زحمت شوارتز توانست جايگاه شغلي خود را در شهر لندن در موسسه مالي كوچكي تثبيت نمايد كه مدير عامل آن همچون شوارتز اهل مجارستان بود. آن دوران براي او چندان درخشان نبود هرچند به كسب تجربياتي در دادوستدهاي طلا منجر شد.شوارتز در نيويورك، شروع به انجام معاملات آربتراژي كرد، خريد و فروش اوراق بهادار بازارهاي بينالمللي مختلف براي كسب سود از تفاوتهاي ناچيز ميان قيمتها. تا زمان ورود جان اف كندي به كاخ سفيد موفقيتهاي چشمگيري در اين جايگاه كسب كرد. يكي از اولين كارهايي كه جان.اف.كندي به عنوان رييس جمهور انجام داد، ارائه لايحه «ماليات جديد» بود. اين ماليات 15درصدي كه براي سرمايهگذاريهاي خارجي وضع شد، تجارت بلندپروازانه شوارتز را با ركودي ويرانگر روبهرو كرد.با توجه به اينكه كار چنداني براي او باقي نمانده بود، به دنياي فلسفه بازگشت. در سالهاي 1961 و 1962 او آخر هفتهها و بعد از ظهرها بر روي كتاب «بار سنگين آگاهي» كه نوشتن آن را در مدرسه اقتصاد لندن شروع كرده بود، كار ميكرد. البته موفق شد كتاب را كامل كند، اما اين كار او را راضي نكرد. «روزي رسيد كه داشتم آنچه از قبل نوشته بودم را بازخواني ميكردم، اما چيزي از آن نفهميدم... حال ميفهمم كه در واقع مشغول تكرار نظريات ديگر فيلسوفها بودم. ولي در اين توهم بودم كه در حال بيان موضوعي مهم و اصيل هستم».در آن زمان، شوارتز در سن سي و دو سالگي بود كه تصميم گرفت به طور كامل بر روي سرمايهگذاري تمركز كند. در سال 1963 او آخرين حركت خود را انجام داد و به موسسه كوچك مالي ديگري پيوست. مكاني كه در آنجا شروع به آزمايش نظريات فلسفي خود در بازار كرد. در اينجا بود كه ايده صندوق كوانتوم به ذهن او خطور كرد و در نهايت آن را تاسيس نمود.
در سال 1967 صندوق عقاب اول توسط همين موسسه مالي و با مديريت شوارتز تاسيس شد. صندوق دوم با نام صندوق دابل ايگل در 1969 تاسيس شد، يعني 17 سال پس از اولين شغل او در شهر لندن. سرمايه فعلي ميلياردي شوارتز با سرمايهگذاري 250 هزار دلاري او در صندوق آغاز شد. جيمي راجرز شريك شوارتز شد. آنها به عنوان مديران مستقل سرمايه در سال 1973 شركت مديريت سرمايه شوارتز را بنيانگذاري كردند و صندوق دابل ايگل را تحت پوشش آن در آوردند. چند سال بعد اين شركت به صندوق كوانتوم تغيير نام داد.
پولي كه آسان به دست بيايد
اگر بگوييد كه تنها با برداشتن يك چوب گلف و بدون هيچ تمرين خاصي ميتوانيد تايگر وودز را ببريد، همه به شما خواهند خنديد. تنها يك فرد ديوانه بر روي باخت آندره آقاسي به يك مبتدي در مسابقات تنيس ويمبلدون شرطبندي ميكند و چه كسي با عقل سالم انتظار دارد براي مبارزه با مايك تايسون وارد رينگ بوكس شود و بيشتر از پانزده ثانيه دوام آورد؟پس چرا مردم فكر ميكنند كه ميتوانند تنها با باز كردن يك حساب معامله سهام و ريختن 5000 دلار به آن حساب، همان سودي را كسب كنند كه وارن بافت يا جورجي شوارتز به دست ميآورند؟اين افسانه كه سرمايهگذاري راهي است آسان به سوي ثروتمند شدن و هيچ آموزش خاصي نياز ندارد، در زمره گناههاي نابخشودني سرمايهگذاري قرار دارد و اين افسانه با شانسهايي كه برخي آماتورهاي بازار با كسب سودهاي اتفاقي در عصر رونق بازار با آنها روبهرو ميشوند، بيشتر تقويت ميشود.حتي سرمايهگذاران شاخصي چون وارن بافت نيز هنگامي كه ميگويند: «تمام آنچه نياز داريد اين است كه چند شركت خوب پيدا كنيد كه بتوانيد با قيمت مناسب بخريد و منتظر شويد»، ناخواسته به اين افسانه دامن ميزنند.هر كتاب سرمايهگذاري و حتي صحبتي كه در شبكه خبري بلومبرگ پخش ميشود، باعث ميشود كه اين كار آسان به نظر آيد. در واقع سرمايهگذاري آسان است اما هنگامي كه شما به مرز مهارت ناخودآگاه رسيده باشيد. براي رسيدن به آنجا، ابتدا بايد «هزينههاي خود را بپردازيد.»نه بافت و نه شوارتز به قصد پرداخت هزينههاي خود وارد اين كار نشدند. اما مرتكب اشتباه شدن در هنگام كار با پول واقعي، تحليل اين اشتباهات و درس گرفتن از آنها، كاري بود كه آن دو انجام ميدادند. با پيگيري اين روند، زيانهايي كه آنها متحمل ميشدند، نوعي سرمايهگذاري در موفقيت دراز مدت آنها به شمار ميآمد. «درد از دست دادن پول واقعي» عاملي ضروري در كسب تجربه به شمار ميآيد. چگونگي واكنش شما نسبت به اين زيانها، عاملي حياتي در تعيين اين موضوع است كه آيا در نهايت سرمايهگذاري موفق خواهيد بود و يا با شكست مواجه ميشويد.بافت و شوارتز هر دو متعهد به كسب موفقيت هستند. آنها هميشه آمادهاند براي رسيدن به هدف، تلاش بيشتري داشته باشند. يك اشتباه يا زيان، كوچكترين اثري بر اعتماد به نفس آنان ندارد. آنها از اين مساله آزرده خاطر نميشوند. همانگونه كه بافت ميگويد: «سهام نميداند كه چه كسي مالك آن است. شايد شما هنگامي كه سهام در نوسان است، احساساتي را نسبت به آن داشته باشيد، اما بازار كوچكترين اهميتي براي احساسات شما قائل نيست.»آنها با پذيرفتن مسووليت كارهاي خود، كنترل سرنوشت خود را در دست دارند. آنها هرگز بازار يا كارگزارشان را سرزنش نميكنند. آنها به اين دليل زيان ديدهاند كه خودشان اشتباه كردهاند، پس راه حل مساله در دست خودشان است. سرمايهگذاري كه به شيوه بافت و شوارتز در برابر اشتباهاتش واكنش نشان نميدهد، آنقدر دوام نخواهد آورد كه هزينههاي خود را بپردازد.
پرداخت هزينه
حتي سرمايهگذاراني كه در يك برهه از زمان به موفقيت چشمگيري ميرسند، گاهي در پرداخت هزينههاي خود ناموفق هستند و ناگزير تاوان آن را نيز ميپردازند، مانند شركت مديريت سرمايهگذاري بلندمدت.
شركت مزبور در سال 1994 تاسيس شد. اين شركت كار خود را با يك ميليارد دلار سرمايه آغاز كرد و با كمك دو شريك كه هر اقتصاددان و برنده جايزه نوبل بودند، پيشرفت قابل ملاحظهاي كسب كرد. براي چند سال نخست، اين شركت با در پيش گرفتن روش علمي، سودهاي رويايي را تكرار كرد. آنها ميدانستند كه چه ميكنند و آن را بخوبي انجام ميدادند. در سال 1997 شركا با يك مشكل روبهرو بودند: آنها حتي پس از آنكه حجم زيادي از پول را به سرمايهگذاران به عنوان سود پرداخت كردند، باز پول بسيار زيادي در دست داشتند. و در همين زمان سود تجارت عالي آنها در انتشار اوراق قرضه كاهش يافته بود، زيرا در والاستريت همه به اين كار هجوم آورده بودند.در شركت آنها، مدلهاي كامپيوتري از بازارهاي اوراق بهادار ساخته شده بود تا از اين طريق موارد ناكارآمدي بازار اوراق بهادار (موقعيت آربيتراژ) مشخص و شناسايي شود. اوراق بهادار حوزه مهارت آنان بود و آنها هزينههاي خود را پرداخته بودند.اما موفقيت آنها را مغرور كرده بود. هنگامي كه در پيدا كردن حوزهاي براي سرمايهگذاري اين پول جديد، با مشكل روبهرو شدند، مدلهاي اوراق بهادار خود را در ساير بازارها همچون تصاحب داراييهايي كه در آنها تسلط چنداني نداشتند، به كار گرفتند. نه تنها آن مدلها در حوزههايي به غير از اوراق بهادار ثابت نشده و آزمايش نشده بودند، بلكه اين اساتيد نيز هيچ ضرورتي به آزمودن آنها احساس نميكردند. آنها با ميلياردها دلار سرمايه وارد كار شدند.متاسفانه اولين هجوم آنها به خارج از حوزه بازارهاي اوراق بهادار با موفقيت همراه بود. از اين رو آنها معامله ارزهاي ديگري چون ارزهاي روسي و برزيلي را نيز همچون ساير اوراق بهادار نوظهور در بازار بورس به گستره كار خود افزودند. آنها حتي مالكيت برخي از سهام را به يكباره كاهش دادند، از جمله بركشايرهاثوي، كاري كه به تدريج براي آنها 150 ميليون دلار هزينه فرصت در بر داشت.اسكولز يكي از معدود شركايي بود كه در مورد چنين معاملاتي ناراحت بود. او معتقد بود شركت مديريت سرمايهگذاري بلندمدت بايد به مدلهاي خود پايبند باشد چرا كه هيچگونه مزيت اطلاعاتي در هيچ يك از اين حوزهها ندارد؛ اما نظر او كاملا ناديده گرفته شد.ساير شركا به گونهاي رفتار ميكردند كه گويي ميتوانند بر روي آب هم راه بروند. در نظر آنان، موفقيت قبلي ثابت ميكرد هيچگونه خطايي ندارند. اولين اشتباه آنها مسلما اين بود كه از حوزه مهارت خود خارج شدند. شيرجه زدن با ميلياردها دلار سرمايه به درون كاري كه در آن مهارت نداريد مانند اين است كه با چشمان بسته وارد رينگ مبارزه با مايك تايسون شويد. روشي براي تحقق فاجعه! در آگوست سال 1998، هنگامي كه بازارها در روسيه دچار دگرگوني شد، شركت مديريت سرمايهگذاري بلندمدت از درون متلاشي شد. به اين ترتيب پس از آنكه پول سرمايهگذاران خود را پنج برابر كرده و از يك ميليارد دلار به 5 ميليارد دلار رساند، در اكتبر 1998، تنها 400 ميليون دلار از كل سرمايه باقي مانده بود. 40 سنت از هر دلار اوليه! اين نمونه به خوبي نشان ميدهد كه اگر هزينههاي خود را پرداخت نكنيد، به تدريج از درون متلاشي ميشويد و اين واقعيت، اجتناب ناپذير است.
به طرز وحشتناكي ساده است، اما...
همچون اساتيد هر فن، اساتيد خبره در امر سرمايهگذاري نيز كه هزينههاي خود را پرداختهاند، در خود نيرويي را پرورش ميدهند كه مردم آن را «حس ششمي ميدانند كه به آنها ميگويد كه بورس چه موقع نوسان ميكند...» اين حس ميتواند به صورت كمردرد باشد كه براي شوارتز اتفاق ميافتد يا تصويري باشد كه بافت از يك شركت در ده يا بيست سال آينده در ذهنشترسيم ميكند؛ و يا صدايي از درون باشد كه ميگويد «الآن كف قيمت است!» به هر شكل و صورتي كه ظاهر شود در واقع حاصل سالها تجربه اندوزي در ضمير ناخودآگاه اساتيد سرمايهگذاري است كه به صورت يك عكسالعمل ذهني خود را بروز ميدهد. به همين دليل است كه تمام كارهايي كه شخص خبره انجام ميدهد برايش آسان به نظر ميرسد. بافت پيش از آنكه به چنين مرحلهاي از مهارت ناخودآگاه دست يابد، برايش غير ممكن بود كه شركتي يك ميليارد دلاري را در عرض تنها چند دقيقه خريداري نمايد. همچنين شوارتز هم نميتوانست به چنين موقعيت برتري در معاملات ارزي دست يابد كه بتواند در سال 1992 پوند استرلينگ را به موقع به صورت استقراضي بفروشد.سرمايهگذاري كه فكر ميكند تمام آنچه نياز دارد، يافتن هدف نهايي، فرمول درست، راز خواندن نمودارها و يا مشاوري است كه به او بگويد چه كاري را در چه زماني انجام دهد، هرگز به مهارت وارن بافت يا جورجي شوارتز دست نخواهد يافت.پرداخت هزينههاي لازم ميتواند فرآيند طولاني و پرزحمتي باشد كه بافت و شوارتز را تقريبا به مدت بيست سال مشغول خود كرد، اما آنها اين روند را به صورت غيرمنظم و غيرسيستماتيك طي كردند. بر خلاف آنها، اكنون شما ميدانيد كه بايد منحني يادگيري را از پايه آغاز كنيد. اين كار باعث ميشود تا نسبت به سرمايهگذار خبره كه با فرآيند آزمون و خطا به استادي رسيده است، برتري غيرقابل وصفي داشته باشيد؛ پس همين حالا يادگيري خود را شروع كنيد و البته هزينههاي آن را هم بپردازيد!
منبع: www.bourse24.ir
دیروز کمیتها برام مهم بود! امروز شاید کیفیتها!